حكيم ابوالقاسم فردوسى
367
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
بكشت و اگر چه رنج و سختى بسيار ديد ، ليك هيچ پشت ننمود . ديگرى كسى است كه پوست بر تن آن گرگ دريد و در سراسر روم سخن از اوست . اكنون آن دو در ميدان قيصر گَرد را به آسمان برآوردهاند . پس تو نيز به تماشاى آنجا كه قيصر هست برو تا شايد اين رنج بر دلت كمتر شود . گشتاسپ كه چنين شنيد ، به دو گفت : اى پاك زن ، پدرت كه سرافراز آن انجمن است ، چون داماد خود را از شهر بيرون كرده ، اينك اگر مرا ببيند ، چگونه با من مردمى خواهد كرد ؟ ليك اگر خواست تو اين چنين است ، از راه تو اى راهنما ، نپيچم . پس گشتاسپ بفرمود تا بر اسپى كه زمين را درنوردد ، زين برنهند . آنگاه گشتاسپ بيآمد و چون به ميدان قيصر رسيد ، در آنجا بود تا اين كه زخم چوگان ايشان را بديد . پس گوى و چوگانى از ايشان بخواست و در ميان آن سواران بيانداخت و ناگاه آن اسپ را از جاى برانگيخت . دست و پاى همهء آن پهلوانان سست شد . ديگر يك تن نيز گوى او را در ميدان نديد و از زخم گشتاسپ آن گوى در گيتى ناپديد گشت . هيچ سوارى اگر چه تيز هم مىشتافت ، نمىتوانست گوى او را بيابد . رخسار همهء آن سواران زرد شد و پر از گفتگو گشتند . پس چند تن از آن سواران جنگ جو كمان و تير خدنگ برگرفتند و برفتند . گشتاسپ كه چنين پرخاشى از ايشان بديد ، گفت : اكنون ديگر شايسته نيست كه هنرها در نهان بمانند . پس چوگان بر زمين افكند و كمان در دست گرفت . همهء روم با ديدن او در شگفت گشتند . قيصر به آن سرفراز با آن چنگ و يال نگاه كرد و گفت : اين سوار كه اين همه به چپ و راست مىپيچد ، از كجاست ؟ من پهلوانان سرافراز بسيارى ديدهام ، ليك تا كنون سوارى بدين گونه نشنيدهام . پس او را به نزد من بخوانيد تا از او بپرسم كه كيست . آيا فرشته است و يا همچون ما از آدميان است ؟ پس گشتاسپ را به پيش قيصر فراخواندند . جان بدانديش او بپيچيد . قيصر به گشتاسپ گفت : اى سوار نبرده ، تو سر سركشان و افسر نامدارانى . آنگاه قيصر از شهر و نام و نژاد او بپرسيد . ليك گشتاسپ اين پرسش او را هيچ پاسخى نداد و گفت : اين مرد بيگانه و خوار همان